اين هم شايد يك جور بيماري باشد، اين‌كه عادت داشته باشي خيلي چيزها را بنويسي و بر عليه خودت مدرك جمع كني، نه؟!

كيست اين زن آنيموسي

زن آنيموسي


"روح هر انساني از دو بخش زنانه و مردانه تشكيل شده،
آنيما بخش زنانه‌ي  روح مرد است
و آنيموس بخش مردانه‌ي وجود يك زن."

و اما زنان آنيموسي، زناني هستند كه بخش مردانه‌ي وجودشان نمود بيشتري دارد، حاضر نيستند شكست بخورند، جسارت بيشتري دارند و در عين حال حساس‌ترند، شجاع‌ترند، منطقي‌ترند و زنان آرماني اجتماعند، يعني همه چيز را در بهترين شكل آن مي‌خواهند شايد ايده‌آليست تعريف بهتري باشد... عشق براي آن‌ها مفهومي‌ حياتي‌ست كه از كودكي در قالب‌هاي مختلف تجربه‌اش مي‌كنند، به سختي به كسي دل مي‌بندند، اما از آن دشوارتر، دل كندنشان است شايد ليلاي مجنون هم يك آنيموسي بوده...!

زنان آنيموسي از نظر رواني، بيش از بقيه امكان ابتلا به وسواس، بدبيني و اضطراب مزمن را دارند و در آخر اينكه زيبايي‌شناسي زنان آنيموسي در حد نبوغ است، يعني به راحتي مي‌توانند هر چيزي را زيبا ببينند و عمق زيبايي آن را درك كنند.

 

و طرحي از من هست كه مي‌گويد:

زني حساس و دل‌نازكم، چيزي كه بيشتر سعي در پنهان كردنش دارم تا هويدا شدنش، شايد انگشت‌شمارند كساني كه من‌را اينجا مي‌خوانند و در دنياي بيرون از اينجا هم مي‌شناسندم، آن‌ها مي‌گويند، خيلي تفاوت مي‌كنم از دنياي مجازي تا دنياي حقيقي، يك جورهايي باورشان نيست كه اين هر دو منم!!!

در دنياي واقعي غصه‌هايي هست كه پنهانشان مي‌كنم در لبخندهاي من، در غرور من...
اما اينجا من با من راحتم، با تو راحتم و با همه كس... پس نا كس نشو با من...
و ببخش تمام خاموشي و سكوتم را به من.

مي‌گويند بيشتر از ربع قرن زندگي كرده‌ام، دستي در فناوري اطلاعات داشتم و حالا ارتباطات را ترجيح مي‌دهم به كدنويسي و توپولوژي و طراحي سيستم... ترجيح مي‌دهم بنويسم و فعاليت‌هاي فرهنگي و اجتماعي و انساني داشته باشم تا يك برنامه‌نويس حرفه‌اي باشم...
زندگي‌ام فراز و نشيب زياد داشته، آخرين روز بهار اولين روز زندگي زميني من بوده و طبعم را بهاري كرده، ابري و باراني شدنم، چند لحظه با صاف بودن آسمان دلم فرق دارد، اما گاهي هم چندين روز طول مي‌كشد... اما در همان‌روزها هم كسي نخواهد ديد كه لبخندم را از خودم جدا كنم... از سيزده سالگي با ان‌ال‌پي و مثبت‌انديشي آشنا شدم و عجيب اين حس مثبت بودن با گوش و پوستم آميخته شده، گاهي مي‌ترسم منفي ببينم و منفي حرف بزنم... اما اينجا خودم را رها مي‌كنم ميان تمام ِ كلمه‌ها، مثبت و منفي و سعي مي‌كنم احساسات لحظه‌ و آن را بنويسم و ثبت كنم...

خلاصه كه عاشق نوشتنم و نوشتن راهي‌ست براي بروز من از درون به بيرون، تراوش من از اعماق به سطح... حال اگر آمدي، جانِ دلم، پاورچين بيا و بر نوك پنجه برو، تا پاهايت را جريحه دار نكند، خرده‌هاي احساسي كه هزار تكه شده بر جاده‌ي رو به غروب خواستن و نرسيدن، يا شايد خواستن و دير رسيدن و شايد رسيدن و بي‌موقع فاصله‌دار شدن...


گزارش تخلف
بعدی